0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

0

برای مشاهده لیست وارد شوید...

مشاهده محصولات فروشگاه

این قصه : درخت آرزو ها

یک روز مدو دختر بازیگوش داشت تو جنگل بازی می کرد که ناگهان دید درختی درحال تکون خوردنه و پیش خودش فکر کرد این حتما باید درخت آرزو ها باشه که بدو بدو میره برادرش هابیدو رو صدا میزنه میگه بیا من درخت آرزو هارو پیدا کردم یه آرزو کن! هابیدو درحالی که باورش نمیشد این درخت آرزوها باشه پیش خودش یه کفش آرزو کرد وناگهان دیدن یه جفت کفش کهنه از درخت پایین افتاد، مدو گفت دیدی گفتم این درخت آرزوهاس! و شروع کردن به خوشحالی کردن که ژافی طوطی رنگارنگ با نارحتی از لونش بیرون میاد و میگه : انگار جای شلوغی رو برای خونه جدیدم انتخاب کردم…

ادامه داستان رو خودتون گوش کنید و لذت ببرید.