0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

0

برای مشاهده لیست وارد شوید...

مشاهده محصولات فروشگاه

این قصه : درخت آرزو ها

یک روز مدو دختر بازیگوش داشت تو جنگل بازی می کرد که ناگهان دید درختی درحال تکون خوردنه و پیش خودش فکر کرد این حتما باید درخت آرزو ها باشه که بدو بدو میره برادرش هابیدو رو صدا میزنه میگه بیا من درخت آرزو هارو پیدا کردم یه آرزو کن! هابیدو درحالی که باورش نمیشد این درخت آرزوها باشه پیش خودش یه کفش آرزو کرد وناگهان دیدن یه جفت کفش کهنه از درخت پایین افتاد، مدو گفت دیدی گفتم این درخت آرزوهاس! و شروع کردن به خوشحالی کردن که ژافی طوطی رنگارنگ با نارحتی از لونش بیرون میاد و میگه : انگار جای شلوغی رو برای خونه جدیدم انتخاب کردم…

ادامه داستان رو خودتون گوش کنید و لذت ببرید.

 

این قصه : چشمه جادویی
یک روز هابیدو در حالی که داشت در جنگل فشن داگ بازی میکرد تشنه اش میشه و میره سمت چشمه که از اون چشمه آب بخوره در همین حین دکتر هانک هابیدو رو میبینه و بهش میگه “مبادا از آب این چشمه بخوری چون آب این چشمه جادوییه و هرکس از این آب بخوره به اندازه یک مورچه کوچک میشه” هابیدو با بی اعتنایی به دکتر هانک میگه من تشنه هستم و از آب چشمه مقداری میخوره!

ناگهان هابیدو به اندازه یک مورچه کوچک میشه و دکتر هانک بهش میگه “منکه به تو گفتم از آب این چشمه نخور و تو حرف من رو گوش ندادی تا این اندازه کوچک شدی” هابیدو با گریه و زاری و پشیمانی به دکتر هانک میگه باید چه کاری انجام بدم تا به اندازه قبل برگردم که ادامه اش رو خودتون گوش کنید و لذت ببرید.

 

این قصه : خرگوش سفید

یک روزی از روزها یک خرگوش سفید و چاقی از یک دهکده دیگر به دهکده فشن داگ میاد و این خرگوش خیلی دوست داشت که دیگران فکر کنن که اون موجود عجیبی هست و تواناهایی خاصی داره به خاطر همین زیاد دروغ میگفت و با غرور روی زمین راه میرفت که ناگهان آقا سنجاب رو دید که داره روی درخت لونه درست میکنه خرگوش به سنجاب گفت: سلام آقای سنجاب کمک نمی خوای؟ سنجاب گفت: آخه تو چه کمکی میتونی به من بکنی؟ خرگوش یه پوزخند زد و یه دمی تکون داد و گفت: من با دندان ها و پنجه های تیزم میتونم در یک چشم برهم زدن برای تو چنتا لونه بسازم.

سنجاب که اصلا حرف خرگوش رو باور نکرده بود ولی به اون گفت: اگه راست میگی از درخت بیا با تا به من کمک کنی.

خرگوش که نمیتونست از درخت بره بالا به سنجاب گفت: عیب نداره از من کمک نخواه ولی به همه بگو خرگوش سفید میتونست تو یک چشم به هم زدن برای من چنتا لونه بسازه و من نخواستم…. ادامه داستان رو خودتون گوش کنید…

 

این قصه : عسل
یک روز صبح هاز بدجنس همون وزق زشت چاق وقتی از خواب بیدار میشه بسیار گرسنه و بی حوصله راه میوفته داخل دهکده دنبال صبحانه که چشمش به کندوی عسل میوفته و میبینه که زنبور ها دارن محصولشون که همون عسل خوشمزه هست رو میفروشند و تعدادی از اهالی دهکده هم داخل صف منتظرن تا نوبتشون بشه و از اون عسل های خوشمزه بخرن.

هاز هم که اصلا حوصله نداشت داخل صف بایسته و نمیخواست بابت عسل ها پول برداخت کنه رفت و ظرف بزرگ عسل رو برداشت و راه افتاد سمت خونه.

زنبورها ناراحت دنبال هاز که تو باید پول عسل ها رو به ما بدی و داخل صف وایسی.

ادامه داستان رو خودتون گوش کنید…